آبان۸ ,۱۳۹۱

ارسال شده توسط | ۳ نظر

من و باران …

امروز هوا بارانی بود

من بودم و باز چشمان سیاه تو …………………

 

سرتو بذار رو شونه هام خوابت بگیره

بذار تا آروم دل بی تابت بگیره

بهم نگو از ما گذشته دیگه دیره

حتی من از شنیدنش

گریم میگیره

بذار رو سینم سرتو چشمای خیس و ترتو

بذار تا سیر نگات کنم بو بکشم پیرهنتو

بغل کن و بچسب بهم

بکش دوباره دست بهم

جز تو کسی رو ندارم نزدیک تر از نفس بهم

وقتی چشات خوابش میاد آدم غماش یادش میاد
یه حالتی تو چشماته که عشق خوش باهاش میاد

ادامه مطلب
صفحه 1 از 11